من مامان تنبلی نیستم
دختر گلم این روزها مامان خیلی سرش شلوغ بوده و نگران.......... نگران از اینکه باید برگردم سر کار . نمی دونم چرا حال و حوصله نوشتن رو نداشتم . نمی دونم چرا حسش نبود ... ولی قول می دم دیگه بنویسم. قول قول ... قول زنونه. همیشه دغدغه این رو داشتم که ممکنه از اداره زنگ بزنن که برگرد و بالاخره این اتفاق افتاد . ولی باز هم خدا رو شکر که 8 ماه کنار هم بودیم. یک ماهی می شد که داشتم به گزینه پرستار فکر می کردم . یه پرستار مومن و مطمئن که خدا رو شکر پیدا شد. راستش رو بخوای نه دلم می اومد که مهد کودک بگذارمت و نه اینکه هر روز کله سحر تو زمستون سرد ببرمت خونه مامان جون هات. می دونستم که تو توی خونه از همه جا راحت تری...
نویسنده :
مامانی
12:16




